تبليغاتX
پارادوکس....!!

پارادوکس....!!

برام نوشته :

" بگذار یک اعتراف کنم:
بار قبل اولش تو بودی اما من نبودم وقتی خواستم باشم تو دیگر رفته بودی

اینبار تو آمدی اما خسته بودی اینبار که آمدی من بودم خواستم که باشم اما تمام شوقم را با خستگی های شبانه پاسخ می دهی...اینبار که تو نیستی من هستم اما نمی دانم چرا شده ایم دو خط موازی... برایت عاشقانه ترین کلامم را می فرستم اما وقتی واکنش میدهی چند دقیقه پیش از خوابیدن است.. انگار روزگار تو را گله مند کرده و مرا ناتوان از داشتن تو......"

همیشه همین جوره. اصلا میام اینجا چون به احتمال زیاد اثری ازش هست. سکوتم رو میشکنه و تا چند لحظه هنگ میشم پای صفحه.درست نوشته. دقیقا حق ش رو خواسته.

اره. این رواز پرم. شلوغ. اونقدر درگیر که قرار گذاشتم " خاموش" کنم!!! خودم رو یا تلفن رو ؟؟ نمیدونم!!

اما قراره یه مدت نباشم. هیچ جا. هیچ اثری ازم نباشه. انگار میخوام برم تو خلسه. یه کمای شدید. انگار میخوام تاوان تمام حماقتی رو که کردم یک شبه پس بگیرم.

انگار قراره وقتی میخوای و نیست!!! تو هم وقتی میخواد نباشی!!!!!!!! حالا اینکه " نتونسه، نشده و.." معنی نداره. همین که " ن ..." برای تو مهمه!!!!!!!!!!!وقتی اون نیست. تو هم میخوای نباشی.هیچ جا!!!!!!!!!!

حالا تو این وسط کی اسیب میبینه اینم زیاد مهم نیست.حالا اگه این نبودن یه طناب باشه دور گردن خودت و با هر حرکتت اون سفت تر میشه و احتمال خفگی تو بیشتر!! اینم باز مهم نیست!!!!!!!!!

روزای خوب نیست اصلا. اینکه خودت اینقدر درگیری به درک. اینکه خودت داری خودت رو خفه میکنی، مهم نیست.همه چی سخته.همه چی داره میگذره و تو فقط نظاره میکنی!!!

زمان. روزا. ادم ها. کار. لحظات. درس. عشق. همه چی اخراشه!!!!

نمیدونم. گیجم. اما فقط اینو میخوام بگم که " اون ادم قبل نیستم"!!!

اینقدر عوض دشم که خودمم گیجم!! اصلا نیمدونم کی م؟ نه احساسی دارم. نه حسی به اتفاقات.

قبلا اگر کسی میرفت، یه چیزی توی من تکون میخورد. الان دیگه نه بودنش مهمه نه رفتنش!!!!!!!!!

حس و زمان عجیبیه!!!! اصلا نمیدونم کی م  و کجام؟؟؟

همش فکر میکنم به اینکه باید یه کاری بکنم!! چی کار؟؟؟ اینم نمیدونم!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن : کاش اون سال  نمیرفتی که حالا بخوای ادمی رو ببینی که خودشم خودش رو نمیشناسه چه برسه به تو!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 13:24  توسط وحشی...  | 

یه کم زیاد فکر میکنم تا یادم بیاد از آخرین بار این صفحه چند وقت گذشته... سرم رو تکون میدم و بی خیال فکر میشم. مثل خیلی چیزا که بی خیالش شدم.

نشستم خیره به کیبرد. دارم سعی میکنم فکر نکنم. اره. زیاد فکر نداره که گوشی جلوته و منتظری که شاید یه اس..

خودت میخندی به جمله ت! ناراحتی داره مگه؟؟؟ مگه اصلا بین شما قراری بود؟؟ نه!! یه شیطنت و یه ادامه و یه تابلو که آخری نداره!!

اما خب دروغ چرا؟؟ تو که حالت باهاش خوب بود و مثل همیشه سعی میکردی زیاد فکر نکنی که...

راضی بودی به شوخی هاش و یه عطر گوچی که سرقفلی ش مال آقاست و اینکه هر بار که میخواد بره از تو داشبورد برش میداره و با یه لبخند میگه " تپل عطر ما رو بزن بریم"...

حالا میخواد بره...

همیشه وقتی به اینجای خط میرسم میبرم. هم از ادامه نوشتن هم از ادامه زندگی.

میدونی این داستان خیلی بیشتر از گرگ، حبه انگور تکراری شده!!! اون قصه رو هزار بار میشه تغییر داد و شکم رو شکافت و شنگول و منگول رو در اورد و یا اصلا با پیشرفت تکلونوژی اصلا بره ها در رو باز نکنن و..

اما داستان من همیشه تکراریه. هیچ جاش و هیچ چیزشم تغییر نمیکنه.

این روزا اینقدر همه چی داره عالی پیشرفت میکنه که دیگه حتی برای خرید فکر هم نمیکنم و فقط عمل میشه!!

اراده میکنم بهترین هار و میخرم. همه چیز اونقدر عالی که حتی " لذت" فکــــــــــــــر کردن به چیزایی که دوست داری بخری هم از دست دادم!!!! این برای دیگرون شاید یه رویا باشه. اما برای من داره اونقدر تکرار میشه که سعی میکنم بهش عادت نکنم.

وقتی میبینم اطرافیانم دیگه توانایی حتی خوشحال کردن منو ندارن تازه میفهمم سنگی که به پام بسته شده داره بدجور غرق م میکنه!!

میبنی!! من باید یواش برم یا حتی راه نرم تا دیگرون بتونن به من برسن!! منی که آرزوی دویدن دارم!!!!!!!!!!!!!!!

زیاد فکرنمیکنم. به اینکه داره میره و اینکه چرا یهویی من زیاد پشت خط دارم میشم.

فکر نمیکنم به اینکه چرا چیزی عوض نمیشه.

فکر نمیکنم به اینکه یادم رفته صدایی هم میتونه باشه که یادم بندزاه جنس مخالف یعنی چی!

فکر نمیکنم که چه عاشقانه به یه صدا عادت کردم و صدایی که تمام بچگی احساسم رو اورد جلوی دلم و بعد دیدم هیچ...

چرا اینقدر نیم ساعت داره دیر میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و اینکه چیزی قراره عوض بشه اصلا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 18:30  توسط وحشی...  | 

همیشه یهو بیش میاد. بی اینکه بفهمی کی شروع شد و اصلا چرا شروع شد؟

( بنا به دلایلی حذف )

 

پ.ن : مرسی آذین جون. نمیتونم برات پیام بذارم باز!!! مرسی که هر بار هستی...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 20:33  توسط وحشی...  | 

از یه شوخی شروع شد.بچه ها اذیتم میکردن. خواست مرد بازی در بیاره و پشتم وایسه...

تلفنم داره زنگ میزنه. تلفن قبلی یه کم سرد باهام خدافظی کرد، دلم ناراحت. گوشی رو بر میدارم :

بله؟؟

- درد، زهر مار، قطع میکنم دوباره میگیرم...

دوباره : بله؟

- درد، پشت دستی میخوای؟؟ یه بار دیگه زنگ میزنم ، اگه از جونت سیر شدی باز اینجوری جواب بده!

بار سوم : جوووون دلمممم ....

- دلت تو دهنم! چطوری انتر؟؟؟

حرف زدن باهاش. شنیدن صداش. دیونه بازی هاش.یک دقیقه زنگ زدنش، لذتش برابر یک ارگاسم ماحصل یک شب تا صبح کنکاش تو تنم بود!!!

............................

نیست. توضیح که نداره. اما تولدش! وقتی تقویم رو نگاه کردم و یهو نگام میخ شد دیدم هیچ کاری نیمتونم بکنم ! اون الان دومین تولد مشترکش رو با خانومش داره میگیره... این آهنگ رو همیشه بهش میگفتم. شاید الان بیشتر از همیشه دلم بخواد :

وقتی میبوسه تو رو یاد من می افتی هیچ وقت؟؟

وقتی نازت میکنه یاد من می افتی هیچ وقت؟؟

وقتی گریه میکنی سرت رو بغل میگیره؟؟

وقتی چشم غره میری واسه چشات میزنه پرپر؟؟

تو رو دوس دراه مثل من یا که نه؟؟

واسه خندوندن تو میکشه نقشه مثل من؟؟؟

.............

واسه خودم : تولذت مبارک!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 18:11  توسط وحشی...  | 

بحث مون شد. توضیح که نداره. گفتم که اختلافی نداریم با هم جز دو دهه کوتاه. توضیح که نداره اون حوصله بچه بازی نداره و من هنوز نوع کاکائو میزان دل دل کردن برام!

کشدیم کنار. نیست که خیلی توان داشتم. گفتم دیگه بدترش نکنم. سکوت بهترین راه. یه ضربه در  ( باور میکنی تو نوشتن املاش شک کردم!!!) قرمز زدم جلوم که تا میام خودم بشم و حر ف بزنم و حتی اعتراضی یادم بیفته باید سکوت کنم ! میگم راه بدی هم نبوده روزه سکوت مریم ها!!! شاید یه کم باید مریم شم!!!!!!!!!

کشیدم کنار و مثل آتیش که به خرمن می افته ، گر گرفتن کنار رفتنم به اطرافیان سرایت کرد و نزدیک هام  رو داره می سوزونه!! سخته برام. اما راهی ندارم جز بازم سکوت!!!

نون بریدن کار خوبی نیست. خواستی به کسی ضربه بزنی از این راه وارد نشو. تو فرض کن نه خدایی هست و نه شرف و آبرویی !!! بچه ش که جلوت!! داری میبینیش!!!! نبر نون اون سفره رو! و باور کن که تو وسیله ای بودی برای رسیدن اون نون! تو ببری ش کم و زیاد اون نون رو یکی میرسونه. اما دودش تو چشمت میره و شاید از جای دیگه ت هم در بیاد! شک نکن...

داشتم حرف میزدم که یهو از دهن مامان در اومد : " خدا بزرگتر از سلطان محمود"!!!!!!!! انگار آیه قران شنیده باشم و یکی آب ریخته باشه رو آتیش دلم... آروم شدم.

سلطان محمود پادشاه زور گو یه شهر بوده . اذان مغرب نجار رو میبنیه که در مغازه رو داره میبنده بره نماز یهو بهش میگه " تا اذان صبح باید برای من 2 کیل ( یه واحد قدیمی که یعنی خیلی زیاد) خوشه گندم از چوب درست کنی!!!!! " اذان صبح تموم بشه و اماده نباشه سرت میره بالای دار...

مرد میاد خونه و میشینه عزا گرفتن که زن بدبخت شدیم و... زنش ساکت نگاش میکنه میگه ناراحت نباش " خدا از سلطان محمود بزرگتره"!!

میگه صبح که بیوه شدی میفهمی یعنی چی!!!

مرد شروع میکنه به تراشیدن چوب و میبنیه نه! خودشم بکشه جور در نمیاد که نمیاد... دست از کار میکشه و چشاش رو میبنده ... نزدیکای اذان صبح در میزنن در خونه ش . میگه زن پاشو که اومدن منو ببرن! میره در رو باز مکینه شرطه های دولت بودن . مرد  شروع میکنه به التماس که شرطه میگه : سلطان محمود مرده ! باید بیای زیر پایه تابوت ش رو تراش بدی!

زن میگه : مرد دیدی گفتم خدا از سلطان محمود بزرگتر!!!!!

حرف که نداره یه داستان میتونه گاهی اونقدر دل گرمت کنه که یاد بره ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 9:36  توسط وحشی...  | 

مینوسیم. اخرای صفحه اس. مدت هاست دارم مینویسم. یهو دستم می ره روی cntrl+ a  و یهوdelet!!!!  

مدت هاست سکوت کردم. نه تنها توان نوشتن که توان حرف زدن هم ندارم. ولش کردم. کل زندگی رو!

دستام رو میذارم روی کیبرد ، باید این دفعه تو روی خودم در بیام. باید حرف بزنم. بد جور تو گلوم داره خفه م میکنه.

فکر نمیکنم زیاد مهم باشه که روزا اصلا خوب پیش نمیره. روزای خونه تلخ تر شده. نگاه خان داداش سنگین تر. یه سکوت وحشتناک خونه رو پر کرده. گهگاهی که سکوت شکسته میشه صدای داد !!!

هیچی اونجا نیست دلم رو خوش کنم بهش. هیچی!!!!!!!!!!

میزنم بیرون. اطراف هیچ چیز جذابی برای دیدن نیست. دلم "بودن" میخواد و حتی صدایی نیست چه برسه به بودنی!!!

روزهاست که دو دهه اختلاف  شده دو صده!!! و من همچنان دارم نگاه میکنم...

وقتی میام بگم جزئیاتش رو ، شرم میکنم. شرم میکنم از پاکی که افتخارم بود و ندارم دیگه. شرم میکنم از حرفایی که بهم زد و حساب کشی که کرد!!!!

حالم خوب نیست. وقتی یادم میافته مهروبنی خان داداش رو در ازای چی از دست دادم و حالا جاش حس تنفرش شده سهم ثانیه ثانیه م!

حالم خوب نیست وقتی میبینم خنده های پر از قهقهه خونه جاش رو با فریادهای توام با سیلی عوض کرده...

حالم بدتر  میشه وقتی میبینم مردی زمان هام رو پر کرده که با دخترش اختلاف زیادی ندارم !!!

حالم بد میشه وقتی توان ایستادن مقابلش رو ندارم

حالم بد میشه وقتی میبینم هر روز بیشتر دارم لگدمال میشم

حالم بد میشه وقتی هر چی به خدا التماس میکنم برای تموم شدن !!! و هیچی تغییر نمیکنه

حالم بد میشه وقتی به کمترین خواستگار قانع میشم برای فرار اما طبق معمول عقلم جواب نمیده و مجبور به ردش میشم!!!!!!

حالم بد میشه وقتی از هیچ چیز لذت نمیبرم..

حالم بد میشه وقتی توان ندارم مادری رو آروم کنم که به خاطر من زندگی کرد...

حالم بد میشه وقتی....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 11:6  توسط وحشی...  | 

من چشام رو باز کردم. خداااااا بیا بیرون دیگه!!! کوشی؟؟؟؟ خخخخددددااااا.... الانا دیگه پیدات میشه! امروز روز بدی رو گذروندم. احتمالا تو پشت این روز بد قایم شده بودی تا یهویی بیای بیرون و ذوق زده ام کنی!!! اره حتما!!! خب حالا تموم شد بیا بیرون!!!! من دارم میگردم ها! پشت اون لحظه ای قایم شدی که بغض کرده بودم؟؟؟ نیستی؟؟

دارم میگردم. احتمالا تو دل گرفتگی جمعه ام بودی. وقتی که ساکت خیره شده بودم به کاکائو! حتما دلت سوخته برام. فکر کنم کم کما دیگه این غروبای دلگیر تموم شه و سهم کاکائوم هر روزه بشه!!! مگه نه؟ میخوای اینجوری خوشحالم کنی؟؟ بیا بیرون دیگه!

دارم میگردم پشت اون نگاه خان داداش که میگفت تو خیلی وقته از دست رفتی!!! الاناس که تو خودت رو نشون بدی و پشتم دربیای و همه چی تموم بشه! آره میدونم. تو خودت تو قرآنت گفتی .... " تهمت"!!! ..... نمیای بیرون؟؟؟؟

دارم میگردم پشت اون لحظه ای که تسلیم شدم و تو اون کوچه باغ نشستم!!!! پشت اون لحظه ای که جواز ویرانی خودم رو امضاء کردم. حتما حتما اینجایی! میدونم!!! بیا بیرون!

دارم میگردم. پشت اون لحظه که اونقدر ویران و پست شدم که دو دهه اختلاف سنی رو فراموش کردم و ...! اره تو حتما اینجایی! آخه شنیدم پشت هر ویرانی مطلق میشه تو رو دید! نمیخوای بیای بیرون انگار؟؟؟ میدونم اینجایی! همین جا منتظرت میشینم.... خدددداااااااااااا.... نیستی اینجا هم؟؟؟

دارم میگردم پشت اون لحظه که روبروی خونه ت وایسادم!!! سیاهی ش به سجده درم آورد. تو اینجا میزبانی! مگه میشه نباشی؟؟؟ اینجا دیگه صد در صد حرمت میزبانی رو نگه میداری و هم استقبالم میای هم بدرقه!!! باشه باشه! من پر توقع نیستم. کارت دعوت رو یادمه! دیدمش. اره. واسه همین اینجام . تو خواستی. تو دعوت کردی ! میدونم. باشه. پس بدرقه ام حتما باید بیای. تو راه ی هم استجابت رو میخوای بهم بدی! میدونم!!! همین جاهایی!!!! اومدی؟؟؟؟

  باید باز بگردم انگار، همین جاها باید باشه. آخه جای دیگه نمونده. شاید اینجایی، پشت نگاه پر از سکوتم وقتی توانی برای حرف زدن نداشتم؟؟؟ وقتی حقی نداشتم از چیزی بگم که مال منه! وقتی...آره همین جایی! پیداااات کردممممممم...... نیستی که باز!!!!!!!!! بیا بیرون! اذیت بس!!!

میشینم. حال ندارم بگردم. حتی توان ندارم حرفی بزنم.  خیره میشم به یه گوشه. بی اختیار همه چی از جلو چشمم رد میشه... یهو یه شوری رو لبم حس میکنم! می فهمم که دلم باز باریدنش شروع شده! یه جرقه تو دلم میزنه ... آها باید اینجا باشی! پشت اشک و آه قایم شدی!!!!!!!!!  نیستی باز؟؟؟

دارم میگردم. تمام تنم خیس عرق . جرات نمیکنم دوباره چشام رو ببندم. میترسم که باز بیاد. باز بیاد و ...! آره. همین جایی حتما! پشت کابوس های پر از ترسم. وقتی که دیگه خواب! برام رویا شده!!! همین جایی. میدونم... من دارم میترسم. نمیخوای بیای بیرون؟؟؟

مامان سر نماز. دستاش بالاست.خیره شدم به حرکت لباش موقع دعا . به پاکی فاطمه وارش. به دستای خالی ش. چشای لرزونش!خیره شدم به حرکت لباش باز!! داره با خدا حرف میزنه. اسم من داره تکرار میشه ... روش مکث میکنه.انگار اونم داره بیشتر التماس میکنه واسه من!!!!!!! همین جایی. نمیگردم دیگه. اون مادر! و دعاش نیاز به رسیدن نداره. همین جوری هم مستجاب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو همین جایی . بیا بیرون ن ن ن ... ! باشه خدااااااااااا.... اینجا هم نیستی؟؟

نشستم. نمیگردم دیگه. من سوختم!! بیا بیرون! تو بردی!! تو خدایی! تو میتونی! تو ... بردی!!!!!!!!

من که گفتم باختم! بازم نیمخوای بیای بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 7:36  توسط وحشی...  | 

چیزی تغییر نکرده. اما انگار دستاش از دست پسرش محکم تر! نمیدونم دستاش سنگین تر یا " پدر" بودنش باعث میشه سیلی رو محکم تر حس کنم؟؟؟

نزدیک 30 ساله حرف ها داره تکرار میشه. تمام شب ها با صدای  گریه مامان از خوا ب بیدار میشدیم که گوشه حال مچاله نشسته بود و سیگاری که دود میشد و فریاد مردی که میپرسید " این هرزگی رو تا کی میخوای ادامه بدی"؟؟؟ معنی هرزگی رو نمیدونستم. اما میدونستم یه کاری که بابا اصلا خوشش نمیاد. اینجور موقع ها بیشتر ازش میترسیدم. فقط بهش التماس میکردم تر خداد بابا. نزن مامان رو...

زمان گذشت و من بزرگتر شدم و معنی هرزگی رو فهمیدم اما هیچ وجه تشابهی با صاحب این لقب پیدا نکردم. زنی که از برگ قران پاک تر بود! چرا بهش میگفت هرزه؟؟؟؟

توانایی روبروش وایسادن رو نداشتم... سالها به ابن منوال گذشت و من همچنان شاهد کتک خوردن زنی پاک تر از قران بودم. ..

امروز قرآن پر از سکوت خونه مون روزه بود. این روزا خودم ویرانم. حتی نگاش هم نمیکنم مبادا گند بزنم بیشتر به حرمت مادر بودنش... اما امروز تلاش کردم بهش بفهمونم از تو بدبخت تر هم زیاد! تلاش کردم بگم تو خوشبختی چون...

ادامه چون رو نمیتونستم بگم. انگار خودش هم خنده ش گرفته بود واسه همین ازم پرسید تو هم افطار میخوری؟؟؟

ادامه ندادم. سعی کردم بیشتر خراب نکنم. انگار نمیخواستم باور کنم اون "مادر" و تمام دروغ های منو از حفظ!!

نزدیکای افطار بود. جز من و مامان و بابا کسی خونه نبود. مامان خواست بره نون بگیره. که جلوش رو گرفت. صداش رو که شنیدم نفهمیدم چطور خودم رو رسوندم جلوی در و...

حال خودم رو نمیفهمیدم. انگار بغض 30 ساله خفه شده تو گلوم رو داشتم خالی میکردم. " تو به چه حقی به مادر من  تهمت هرزگی میزنی"؟؟؟

سیلی بود که حواله شد تو صورتم... دردش رو احساس نمیکردم. برام مهم نبود. چند وقت پیش هم همین سیلی رو از خان داداش خورده بودم. به تهمت مشابه. دعوا بالا گرفت و...

فردا روز پدر. دیشب براش شیرینی گرفته بودم. خودم رغبت نمیکردم بهش بدم. اما گذاشتم تو فریزر تا فردا بهش بدم. .. معنی پدر رو هیچ زمانی نفهمیدم جز زمانی که میگفتن مردا دستاشون سنگین! حال خوبی ندرام. نمیفهمم آخر این داستان کجاست و کدوم خدایی میذاره یک قران پر از سکوت اینجوری برگ برگ بشه؟؟!!!

شیرینی رو از فریزر در اوردم ....گذاشتمش کنار سطل آشغال.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 7:16  توسط وحشی...  | 

جمعه اس. منم که اصلا جمعه ها دلم نمیگره که!! اصلا! اصلا یادم نمیاد خان داداش ی رو که یه روز تمام دلش جوجه کبابی بود که به خاطر من درست میکرد و تا من غذا بخورم! اما حالا... نه نه! الان نباید به این فکر کنم که چی شد که تا این حد ویران تر شدیم!!

باید پا شم کمدم رو یه کم بریزم بیرون تا دنبال خاطرات ریز پر از تفریحم بگردم. امروز باید خوب بگذره.از کمد کتاب ها شروع میکنم و ثانیه ثانیه خاطراتی که رو برگه ها ثبت میشه...

دفتر یادداشتم رو باز میکنم. اونجا یه چیزایی نوشتم. یه جملاتی که واسه غروب جمعه ها خوبه. همش پر انرژی... بازش میکنم. یه کاغذ از لابه لاش می افته. برش میدارم. بازش میکنم : " تمام اسباب خانه را فروختم. جز صندلی که تو رویش مینشستی. نگهش داشتم. شاید برگشتی!!! شاید وقتی آمدی خسته باشی..."

خیره شدم به جمله. شاید برگردی!!!! گاهی دلم میخواد میتونستم همچین حدسی رو بزنم! اما حیف...

کمد رو میبندم. اینجا انگار داره خاطره ساز میشه.میرم سراغ لباس ها . باید اونجا رو مرتب کنم. مدت هاست یادم رفته اونجا هم مال منه!!!

درش رو باز میکنم. یه عالمه کیف رو میریزم بیرون. انگار که دارم ذهنم رو جمع میکنم. واای! کیف دوران کلاسم. 4 سال پیش. روزای تهران...نه نه! ولش کن. این چه رنگش قشنگه. تو نارنجی کیف غرق بودم که یه چیزی ازش افتاد....یه پلاستیک. وقتی گرفتمش دستم انگار دلم بیشتر از عقلم فهمید چیه! یهو بدنم گر گرفت. یهو دلم لرزید. یهو دست دلم دوباره به گدایی افتاد و ...

همه چیز دوباره تکرار شد... اولین روز دیدنش. قرارمون تو میرداماد بود.آزانس گرفتم برم اونجا پیشش. وقتی رسیدم. از سه فرسخی رو هوا زدمش. کت قهوه ای کبریتی برجسته با شلوار قهوه ای با یه کیف چرم که دستش گرفته بود با پولور زرشکی یقه ایستاده... اومد تو ماشین. کنارم نشست. همون موقع از محل کارم زنگ زده بودن و من داشتم حرف میزدم.کنارم که نشست کلمات رو گم کردم. با سر سلام دادیم و دست داد...

تلفن رو قطع کردم و تو نگاهش گم شدم....

رفتیم جمشیدیه. پر از برف بود.داشتم راه میرفتم. یهو پام لغزید . دستم رو گرفت نیفتم.تعادل که برقرار شد. دستم رو ول کرد. تمام مدت دلم میخواست تمام راه بلغزم تا حسش کنم.اما اون فرق داشت. با همه!!! رفتیم نهار بخوریم.کاکائو رو در اورد گذاشت رو میزم... یه مستطیل با ربان قرمزی که دورش پیچیده بود... ذوقم دیدن داشت. نگاهم. خندیدنم. کاکائوهاش رو در اوردم. زیاد بود. اونقدر بود که زمانی رو درگیر شیم باهاش....

و حالا اونی که منو برگردوند به 25 بهمن 86 همین کاکائو بود. هیچ وقت باز نشد. هیچ وقت خورده نشد.هیچ وقت...

سعی میکنم بیهوده تلاش نکنم. باید قبول کنم اون مالک روزهای منه. خصوصا وقتی تولدش نزدیکه. فردا هم که تولدشه! پس این حق که بتونه تمام لحظات منو تصرف کنه داره!!! خیره میشم به کاکائو...

جغجغه کنارم نشسته. داره نگام میکنه. میگه : بالاخره نگفتی این کاکائو مال کیه؟؟؟ سرم رو بلند نمیکنم تا خیسی چشام رو نمیبینه.... نگام میکنه و با صدای آرومتر میپرسه : " اونم کاکائو تو رو نگه داشته"؟؟؟

سرم رو پایین تر میارم تا ریزش اشکم رو نبینه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 9:17  توسط وحشی...  | 

وقتی ساعت ۴ میشه دل من بنا میکنه به شور زدن.... ( شازده کوچولو)

و حالا روزهاست دل من این رو بنا کرده!!!! بی اونکه بخوام همه جا درگیرش شدم...

دارم راه میرم یه صدا میاد " جااانم"... برمیگردم طرفش. خیره میشم بهش. میگردم دنبال دلیل صدا. مخاطب نفر.بین صاحب صدا و اون که شباهتی نبود. شاید بین مخاطب و من نخی برای وصل شدن به روزام پیدا کنم! اما نه!!! مخاطب اون تو دنیای واقعی نیست و اون داره با هندز فری روی گوشش صحبت میکنه!!!! شاید نبوده مخاطب شبیه باشه!!!!! شاید هیچ وقت منم وجود نداشتم...

به دوستم زنگ میزنم. بعد از مدتها. میخوام هوام عوض بشه. یه کم چرت و پرت روزای دانشگاه رو بگیم و حالم عوض بشه.تو اوج چرت و خنده یهو بی ربط میپرسه : راستی از مالک کاکائو ۳ ساله چه خبر"؟؟؟؟همه چی دوباره به هم میریزه. دلی که مدتها دارم باهاش حرف میزنم برای فراموشی...

نباید بهش فکر کنم. نباید اینقدر خودم رو ویران کنم. باید فرار کنم. من میتونم....

توی کلاس شروع میکنم به مسخره بازی. شروع میکنم برای فرار از زمان حال موضوع جدید ایجاد کردن! بچه ها راجع به خاطرات بچگی مون توضیح بدیم و علائقمون رو بگیم مثلا من عاشق کارتون " شازده کوچولو " بودم!!! حالا تو بگو...

ولوله میشه و یکی از اون وسط میگه ساکت ساکت! اول من بگم!! همه خیره به اون میشن " کزت- ژان وان ژان"....

ادامه صداش رو نمیشنوم.همه چی جلو چشام داره راه میره. شروع نوشتناش. صدا کردنش. " کزت من" گفتنش!!! "ژان وان ژان" بودنش...

باید یه کم دور شم. شاید بوی این شهر داره اذیتم میکنه. بوی شهری که اون هیچ وقت حسش نکرد. اره ! حتما باید چند روز دور شم. برنامه میریزم- برخلاف میلم با ادم هایی که دوسشون ندارم. اما اجازه مسافرت باهاشون رو دارم.دوربینم رو برمیدارم. میرم . میرم و میخوام خیره بشم. به تمام چیزایی که تو اطرافم میبینم و میخوام ریز بشم توش تا کلیت لحظات رو فراموش کنم...

خیره میشم. خیره. یه دشت وسیع. خشک.گرم. پر از خار. میشه با تک تک خاراش درگیر شد. چند تا ادم هم هستن توش. انگار اونا هم دارن دنبال چیزی میگردن. یا چیزی رو میخوان دفن کنن؟؟! نمیدونم. زوم دوربینم رو بیشتر میکنم. یه کم اونور تر یه بابا بچه ش رو بغل کرده و .... فلش بک شروع میشه!!! تا کجا میره عقب؟؟؟ تا یه روز بعد زا امتحان؟ تو یکی از خیابونای تهران؟ یه عکاسی ساده؟  تاریک؟ با دو نفر که رو صندلی نشستن ...یه قاب رو دیوار. یه بابا بچه ش رو بغل کرده توی یک استخر بزرگ – یا دریا! نمیدونم-پسر تو بغل بابا داره آب میریزه سرش!!!و خنده پدر که انگار از توی اون عکس هم داشت داد میزد... یه خنده میتونه چقدر شبیه باشه؟؟ اصلا مگه خنده شباهت داره؟؟ هر چی به مرد تو برهوت نگاه میکنم هیچ وجه شباهتی بین این فضا و چهره و حتی بچه پیدا نمیکنم که منو میکشونه به دریا و ...

وسایل هام رو جمع میکنم. میشینم یه گوشه. گوشی رو میذارم تو گوشم و صدا رو تا آخر زیاد میکنم و چشام رو میبندم. تو این آلبوم هیچ خاطره ای وجود نداره. پس با خیال راحت خودم رو غرق میکنم تو افکار و آهنگ ها...غرق غرقم. اینبار دیگه هیچ چیز زنده نمیشه. مطمئنم! اونقدر چشامم رو سنگین بستم که انگار دیگه قرار نیست باز بشه. یهو یه موزیک آشنا. نه امکان نداره. این یه البوم دیگه اس. اصلا تو این فلش فقط همین آلبوم بود!!! " نه دلم تنگ نمیشه واسه دیدن تو .... تنها دروغ من همینه"!!! چنان چشام از حدقه در اومده که نمیتونم خودم رو کنترل کنم. برگشتم. تو پروازی که وقتی تموم شد با این آهنگ برگشتم...

فکر کنم خرید بتونه هوام رو عوض کنه. میرم از گرون ترین جاها و چیزها شروع میکنم که اصلا با اون نرفته بودم.جلو طلا فروشی خیره شدم. تو گرون ترین طلاها دارم میگردم که هیچ ربطی نداشته باشه . دارم با فروشنده حرف میزنم. بحث سر الماس و ایناست. میدونم نمیخرم. اما خوبه که اون اینجا نیست. تو این بحث نیست. درگیر و دار قیمت و سنگ و مدل هاش یهو فروشنده میگه : یه سنگ دارم. خیلی قشنگ. ببین.... توپاز!!! اینبار چنان پرت شدم که خودم هم سکوت کردم. خیره به فروشنده. چنان نگام خسته بود که فروشنده هم یادش رفت کجاست و پرسید " خوبی"؟؟؟؟؟

انگار تلاش من برای فراموش کردن اون از نگهداشتن هوا تو دستام هم سخته تر!!! وقتی بخوام نباشه. انگار باید قبول کنم همیشه عذاب رو و تلاش و درگیری با خودم رو!!!

آروم میشینم. خودم رو رها میکنم تو افکارم. شاید اینجوری یه کم انصاف داشت و لحظاتی هرچند کوتاه رو گذاشت تو "حال" لعنتی زندگی کنم....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 9:10  توسط وحشی...  |